تبليغاتX
از هر چمن سمنی
این وبلاک مطالب گوناگونی را از سایت های مختلف در اختیار شما قرار می دهد
با تیشه خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گل ها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!

در خواب های كودكی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنكه جز سكوت جوابم نمی دهی

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را

لينك ثابت نوشته شده در 10 Oct 2011ساعت توسط سخی زاده |

مادر کودکش را شیر میدهد
و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آمموزد
وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی میکند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوانهای لاغر و کم خون مادر راه میرود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد و میگوید:
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگس ها و گارسونها کف طولانی میزنند!

لينك ثابت نوشته شده در 10 Jul 2011ساعت توسط سخی زاده |

شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب اســت امشب

 شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب

 به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صــد حسرت

 ز بیــم صبـــح چشـــم دیگــرم بر کـوکـب است امشب

 دلا بــردار از لـب مـــــهر خــامـــوشـــی و با دلــــبر

 سـخن آغــاز کــن هــنگام عـرض مطلب است امشب

لينك ثابت نوشته شده در 6 Jun 2011ساعت توسط سخی زاده |

وقتی عقیده ، عقده خوانده میشود
و نور چراغ در آب ، مهتاب تلقی
و متانت زمین زیر برف یخ میزند
نان از یتیم خانه میدزدیم
و می فهمیم…
دزد، اشتباه چاپی درد است

لينك ثابت نوشته شده در 19 May 2011ساعت توسط سخی زاده |


 

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّام نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست !!

لينك ثابت نوشته شده در 11 May 2011ساعت توسط سخی زاده |

سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند می زد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شد کار ؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم . . .

 

لينك ثابت نوشته شده در 5 May 2011ساعت توسط سخی زاده |

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت
بیخبر با دل درویش خودم خواهم رفت

میرم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه ای بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بیخیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمرترین آدم دنیا باشم

ساقیا دربدنم نیست توان جام بده
گور بابای غمه هر در جهان جام بده

آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر که دلش خاست شکایت بکند
شهر باید به منه الکلی عادت بکند

 

 

لينك ثابت نوشته شده در 10 Apr 2011ساعت توسط سخی زاده |

 به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم

به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم

صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

 

لينك ثابت نوشته شده در 24 Mar 2011ساعت توسط سخی زاده |